اگر چه ثانیه ها از میدان زمان می گریزند
ولحظه ها غریب ترین غروب غربت را به نمایش می گذارند .
افق نگاهم تا دور دست ها
فقط سرخی غروب راا می بیند
که انگار می خواهد به سپیدی طلوع گره بخورد .
در سرد ترین لحظه های هستی
غنچه ای از انتظار می شکفد
و در یک آن تمام حسن یوسف ها پر می گیرند
تا طنین آمدنش در هوا پخش شود .
